۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

من شان نیستم

برخی دوستان گله میکنند که چرا انقدر منفی می نویسی. بابا به خدا من نمی خوام منفی باشم، البته کلا آدم مشکل پسندی هستم ولی نمی تونم بگم ماست سیاهه! شما این خبر رو بخونید (اینجا) . اینو دیگه خودشون دارن میگن! بله، دو سوم مهاجرهای تحصیلکرده اینجا رسما under-employed هستند. یعنی در رده شغلی پایینتری به نسبت سواد و تحصیلاتشون کار میکنند و 10 سالی طول میکشه تا به همتاهای کانادایی شون برسن. خوب این رسما تبعیضه. تازه پز هم میدن که جامعه کانادا خیلی EDUCATED است!! دقیقا خودمو بگه، با این ساعت کارم بیشتره ولی درآمد پایینتری از همکار کانادایی خودم دارم که تازه ساعت کارش هم کمتره. در صورتی که میبینم راندمان کاری بهتری هم دارم (حداقل اولش!). تازه خیلی ها بهم میگن تو خیلی پررویی و قدر شغلت رو نمیدونی که مرتبط با رشته ات هست! خوب مگه قراره نباشه؟!
یادمه وقتی دنبال کار میگشتم بهم توصیه میشد که اسممو بزارم شان، چونکه میگفتن طرف اسم خارجی که میبینه حال نمیکنه و رزومه تو میندازه تو سطل آشغال و شانستو از دست میدی. حالی هی بگین اینجا همه حقوق برابر دارن و ما احساس نمی کنیم که با بقیه فرق داریم! باشه، ولی خوب حقوق اونا یه خورده برابرتره .

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

ماجرای کار پیداکردن خودم

حتما میدونین که تو مملکت غریب که کسی رو ندارین یا اگرم دارین روش حساب نمی کنین، مهمترین چالش پول درآوردن یا جور دیگه بگیم "کار" داشتنه. کار پیدا کردن در اینجا هم مثل همه جای دنیا آشنا و پارتی میخواد. شما خودتون هم اگه رئیس باشین، ترجیح میدین یکی رو که میشناسین یا اونایی که میشناسین اونو میشناسن، بیارین تو دم دستگاتون تا یه آدم غریبه بخصوص که مهاجر تازه از راه رسیده هم باشه که هنوز باچم و خم سیستم و روش کاری کشور عزیزتون آشنا نیست.


خوب تا اینجا اون قسمت از job های پنهان که تو هیچ سوراخی آگهی نمیشن رو از دست میدین که خوب میدونین معمولا شیرین ترین کارها همینان. میمونه کارهای آگهی شده در سایت ها و روزنامه ها و Agency ها. کارهای توی روزنامه که عمدتا ماله عوامه : سکرتر، فروشنده، صندوقدار، تلفنچی، آشپز، کارگر ساده و از این قبیل. البته اسماشون خیلی دهن پرکن و جذابن و یه مدت طول میکشه تا بفهمین "معنی و مفهوم آن" چیست! مثلا نوشته Senior Sales & Marketing درشرکت برق . وقتی ته و توی کارو در میارین میفهمین که باید برین در خونه مردمو بزنین و آویزون بشین و بهشون اشتراک برق بفروشین! عین همون کارهای بازاریابی که تو ایرون داشتیم. البته اگه حال و حوصله شو داشته باشین حالا بالاخره کاره و ازش نون در میاد. اسمش هم که خیلی شیکه! بگذریم. من شروع کردم به جستجو در اینترنت و ارسال رزومه. خوب طبیعیه که جوابی زیاد نمیاد، چون تا میبینن طرف "سابقه کار کانادایی" نداره، رم میکنن و آدم خدای اون کار هم باشه ignore میشه. بنابراین اگه از قبل expect نکرده باشین، بدجوری تو ذوقتون میخوره، ولی چاره چیه همینه دیگه. کلا آش انقدر شور شده که خودشون نشستن ببینن راه چاره چیه که این همه آدمه متخصص که از اینور اونور دنیا اومدن اینجا ، کار under qualified نکنن و underpaid نشن. (دیروز تو رادیوشون شنیدم)
حالا اینا به کنار، میدونین که درست رزومه فرستادن هم که الکی نیس. باید هی بر اساس job مورد نظر، رزومه رو تغییر داد و لغت هاشو عوض کرد و یه cover letter جدید روش گذاشت که اینا هر کدوم کلی وقت میبره. یعنی شما تو یه ساعت فقط یکی دوتا رزومه درست درمون میتونین بفرستین. خلاصه بعد از بیش از دویست رزومه ای که این ور اونور فرستاده بودم بالاخره بعد یه ماه، اونم آخرش یه Agency بهم زنگ زد. کلی منت گذاشت که شما سابقه کار کانادایی رو نداری، ولی چون career history ات مرتبطه لطف کردیم و باهات تماس گرفتیم. بعد یه قرار مصاحبه تلفنی باهام گذاشت واسه روز بعد که یک ساعت و نیمی طول کشید و دو روز بعد تازه بهم گفت که کاره چیه و کجاست و یه قرار مصاحبه حضوری برام ردیف کرد. منم خوشحال و خندان که بالاخره این چنگک ما هم یه جا گیر کرد، کت شلوار کراوات کردم و رفتم برای interview. بگذریم که تقریبا دو ساعت تو راه بودم تا با این مترو اتوبوس داغانه اینجا به محل مورد نظر رسیدم. تازه صد دفعه مسیر رو تو اینترنت و اونترنت چک کرده بودم که عوضی سوار نشم و گم و گور نشم. تو دلم میگفتم من که یه هفته این مسیرو بیام که فاتحه ام خوندست! تو اتوبوسی که عین متروی تهرون آدم بار زده بود، صورت تو صورت چینی و آفریقایی وایستاده بودم و تحمل میکردم! به هر بدبختی بود 5 دقیقه مونده رسیدم به شرکت مزبور و رفتم تو. خودمو به reception معرفی کردم و گفتم با دیوید قرار دارم. چند دقیقه بعد دیویدجون اومد و دیدم بهه! اینکه از اون جهودای خرمذهبه که از این کلا کوچولوها رو سرشونه. بعدا که از دوستام پرسیدم فهمیدم این کلاها رو به موهاشون سنجاق میکنن که نمیفته. منو برد تو دفترش و یه قهوه برام ریختو و راجع به کار شرکتشون توضیح داد و عکس باباش رو هم که رو دیوار بود بهم نشون داد و گفت که این شرکت 40 سال پیش توسط اون راه افتاده (اصلا 40 سال پیش کانادا نه منه!) بعد نفر تکنیکالشون اومد و اونم شروع کرد به بیشتر سئوال های فنی پرسیدن. زمینه کار شرکتشون فروش و سرویس یه Motor & Drive معروف بود که از ایرون هم میشناختمش. بعد هم منو برد و اون پشت، انبار و دفتر فنی و کارگاهشونو نشونم داد. طرز برخوردشون طوری بود که گفتم خیلی خوب از فردا باید پشت اون میز بشینم و کارم هم اینه. بعد که برگشتم خونه از Agency یارو بهم زنگ زد و گفت متاسفم، اینا گفتن فلان سابقه کاری رو که ما مد نظرمونه نداری و میریم دنبال یکی دیگه. خوب خوشحال شدم که اون مسیر لعنتی رو دیگه نباید برم و ناراحت ار اینکه یکی منو unqualified کرده بود. دو ساعت بعد دوباره نشستم پشت کامپیوتر و روز از نو روزی از نو. دیگه تقریبا کاری نبود که رزومه نفرستاده باشم. طرف های عصر تو یه سایت داغان یه job دیدم که مرتبط بود ولی حتی آدرس Email هم نداشت و فقط اسمش و فکسش رو گذاشته بود. گفتم بزار اینم بفرستم. resume و cover letter رو پرینت و فکس کردم و بعد زنگ زدم که ببینم رسیده یا نه و بعدش با کی باید پیگیری کنم. زنه هم دودرم کرد و گفت اگه qualify باشین ما خودمون باهاتون تماس میگیریم. یعنی هیچ وقت اسم key person رو به شما نمیدن. هیچی، فردا صبحش رفته بودم پیاده روی که مدیرشون بهم زنگ زد و گفت میخوام باهات interview کنم. منم برای همون روز قرار گذاشتم و رفتم. این یکی با اتوبوس همش نیم ساعت راه بود و کارشون هم کاملا زمینه تخصص خودم بود یعنی برنامه نویسی PLC زیمنس. یه شرکت ماشین سازی که ماشین آلات تولید لوله های خاصی رو تولید میکنند. کل داستان نیم ساعت طول نکشید و به حقوقی 10 تا بالاتر از offer قبلی استخدام شدم. وقتی از در شرکته اومدم بیرون، اون غرور شکست خورده دیروزم التیام پیدا کرده بود.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

بدو بدو کانادا، جا نمونی!

واقعا وقتی آدم اینور آب نشسته و میبینه ملت چه دست و پایی میزنن که بیان اینجا، فقط میتونه یه پوزخند زهرماری بزنه. از اون بدتر کلاهبردارهایی هستن که اینور دندون تیز کردن که چه جوری این عشاق سینه چاک کانادا رو کیسه کنن. یه بابایی رو بهم نشون دادن که تا حالا قرار عقد با 5-6 تا دختر ایرونی رو گذاشته و از هر کدوم 20-30 میلیون گرفته به عنوان هزینه وکیل و مکیل. با هرکدوم هم تو یه کشور قرار گذاشته و رفته عکس بغل تو بغل گرفته که یعنی ما نامزدیم و قراره ازدواج کنیم و جالب اینکه ایرون هم نمی ره! هزینه بلیط و هتلش به ترکیه و دوبی و سوریه و هزار کوفت وزهرمار دیگه رو هم ازشون تا قرون آخر گرفته. همه اون دخترها هم بیچاره ها سرکارن و هی نشستن که کارشون درست بشه بیان! بگذریم. تازه یارو که اومد اینجا فکر کردین چی میشه؟ هیچی میره تو فروشگاه های لباس با مینیمم دستمزد کار میکنن که پول تو جیبیش دربیاد. از همه جالبتر اینکه خیلی دخترها به این امید میان که اینجا یه شوهر خوب پیدا کنن!! نکته دیگه ای که الان یادم اومد اینه که شما اینجا خیلی راحتتر از ایرون میتونی خودتو پولدار نشون بدی. اتفاقا یه مورد خانوم و آقایی رو دیدم که هردو گول ظاهر پولدار اون یکی رو خورده بودن و بعد که گندش در اومده بود کارشون به دعوا کشیده بود. بعضی ها هم البته واقعا پولدارن و یا بابا مامان براشون از ایرون میفرستن که خوب راستشو بخواین خیلی لذت بخشه! چون سیستم اقتصادی کانادا آنقدر زیرکانه پیاده شده که هرچقدر هم کار کنین و پول دربیارین، همشو ازتون از راههای مختلف پس میگیره و آخرش بازم بدهکارین. یه سری هم که از طریق باج سبیل یا همان"سرمایه گذاری!" میان. یعنی 120 میلیون پول نازنین رو میدن به آقای گاورمنت کانادا، بعد میرن توصف که بهشون اقامت دایم بدن، تازه کلی شرط و شروط هم داره از قبیل اینکه باید نشون بدن توانایی اداره کردن یه بیزنس رو داشته باشن و چه و چه. این وکیل های عزیز هم با هر نفری که از این راه میارن کلی پورسانت از دولت اینجا میگیرن، یعنی هم از توبره میخورن و هم از آخور. چون قبلش بابت هزینه درست کردن کار "سرمایه گزار" کلی سرکیسه اش کردن. خلاصه بدو آقا که جانمونی! تموم میشه ها!!

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

نیاگارا، Mall و دیگر هیچ

اگر در تورنتو و شهرهای اطراف آن ساکن باشید، برای تفریح آخر هفته تقریبا جای خاصی وجود نداره که آدم بره. یعنی با ایرون خودمون هیچ فرقی که نداره هیچی، بدتر هم هست. از چند ماه پیش که اینجا اومدم، تنها جای واقعا تفریحی که دیدم آبشار نیاگارا و محدوده اطراف اون بود که خوب جدا قشنگه و آدم از تماشای شکوه و زیبایی طبیعت لذت میبره. ولی خوب اونم بعد دو سه دفعه عادی میشه. به جز اون یه دریاچه ای هم در شمال اونتاریو هست که در اطراف شهر Barrie ساحلی تفریحی داره که فقط یکی دوماهی تو تابستون که هوا به اندازه کافی گرم باشه قابل استفادست که اونم انقدر شلوغه که من ترجیح میدم نرم. عین پلاژهای عمومی شمال خودمونه.
در کل کشور کانادا زیاد جایی واسه دیدن نداره و شما بیشتر باید با مفاهیم معنوی که در اینجا به روحتون تزریق میشه صفا کنین. در عمل بیشتر مسافرت های تفریحی مهاجرین کانادایی به خارج از کاناداست، که این وسط سواحل و resort های کشورهای آمریکای مرکزی مثل مکزیک، جاماییکا، کوبا و دومینیکن طرفدار زیاد داره. چون هم ارزونه و هم نسبتا نزدیک. پولداراش هم میرن هاوایی و باهاماس. جالبه که کسی زیاد اروپا نمیره. حالا همه اینا به کنار تفریح اصلی مردم کانادا به خصوص در 7-8 ماه سرد سال، مال گردی و خرید است. مال های بزرگ و سرپوشیده، شلوغترین جایی است که آخر هفته ها میبینید. خوب، خرید کردن به نظر من واقعا تفریح لذت بخشیه گرچه میدونم اکثر آقایون دوست ندارن! یه چندتا کلاب وطنی هم هست که یه بار منو بردن حالم بهم خورد! اینجا حتی از پارتی های مدل ایرون هم خبری نیست. اینجا اسمشه که Multi-Cultural هست، ولی در عمل هیچ کالچری شما رو تو خودش را نمیده. عیسی به دین خود، موسی به دین خود، محمد هم همینطور. میمونه تفریح اصلی ما ایرونی ها یعنی خوردن. اینجا همه رستوراناش هنرشون اینه که مرغ و گوشت و سیب زمینی رو به 100 شکل مختلف به خوردتون میدن. پیتزاهاشون هم واسه ما زیاد جالب نیست. باز جای شکرش باقیه که میتونین برین رستوران ایرونی و یه غذای وطنی بخورین کیف کنین، وگرنه غذای خودشون استیک و وینگز و سیب زمینه. البته اگه با غذاهای chinease حال کنین، رستوران های زنجیره ای ماندارین واقعا خوبن. همینطور رستوران های ایتالیایی.
بازم میگم، اینا impression منه و ممکنه واسه بقیه اینجوری نباشه. ولی خوب اگه یه things to do in Toronto بزنین، می بینین مثل جاهای دیگه دنیا نیست که 100 تا جای دیدنی واستون لیست کنه. بازدید از باغ وحش و رفتن به مرکز خرید توی اون کاراییه که توی شهری که اسمش متروپولیتنه جذاب محسوب میشه!

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

Deal خوب

اینجا همه دنبال deal خوبن. همه میخوان save کنن.
"بخر! deal خوبیه ها، از دستت میره"
"دنبال یه ماشین 4-5 تایی میگردم. deal خوب چی سراغ داری؟"
" خوب شد اون خونه رو نخریدی. اصلا deal خوبی نبود."

اینا اصطلاحاتیه که اینجا به دامنه لغات شلم شوربای ما ایرونی ها اضافه میشه و حس خارجی حرف زدن بهمون میده. رادیو، TV، روزنامه و flyer همه دارن مدام تو چشم وگوشمون میکنن که چی بخریم چندتا save میکنیم و کجاها deal خوب پیدا میشه. حالا اینجا به قول کانادایی ها باید smart shopper یا bargain hunter باشی و بتونی deal خوب و بد رو از هم تشخیص بدی. اصلا یکی از چالش های زندگی کانادایی توانایی درست deal کردنه. جالبه بدونین که تو مشاغل مربوطه فقط به ماشین فروش ها لفظ dealer اطلاق میشه. خوب شاید چون همه جای دنیا ماشین فروش ها واقعا آخرdealer هستن، تو ایرون که یادتون باشه کسی نمی تونست سر نمایشگاهی کلاه بذاره، مگه جماعت خودشون. اینجا هم همینطوره. کما اینکه اینجا هم جامعه ایرونی جربزه خود رو نشون داده و پست های فراوونی رو در این صنف از آن خود کرده. منم تصادفا از یه dealer ایروونی ماشین خریدم. یعنی اول ماشینو با دوستم دیدیم، بعد که رفتیم تو بپرسیم چیه، دیدیم طرف ایرونیه. از بچه های پاک محله مجیدیه هم بود، موهای فرفری، کت شلوار خاکستری با پیرهن ساتن مشکی و کفش سیاه نوک تیز. آخر تیپ نمایشگاهی، خوب هم بلد بود چطور deal کنه و به من هم میگفت استاد گرامی. به نظرم که deal خوبی بود، خدا کنه واقعا همینطور باشه!

Proudly Canadian


این جمله بعد از یه مدت اینور اونور به چشمتون میخوره : "Proudly Canadian" . معمولا روی تبلیغ کالا یا ماشین به چشم میخوره من که اوائل سر در نمی آوردم، ولی بعد برام توضیح دادند که چون تو کانادا کارگر (به قول اینا لیبر) خیلی گرونه، اگر چیزی رو واقعا همینجا تولید کنند، یعنی تونستن طوری هزینه تمام شده رو پایین بیارن که مثلا با مشابه چینیش قدرت رقابت داشته باشه. چون وگرنه میرفت و تو چین تولید می شد. بنابراین باید افتخار کنیم که ما کانادایی ها تونستیم چیزی تولید کنیم که پوز چینیه بخوره! این شامل آدمها هم میشه، چون هرکسی که نمیتونه به این سادگی کانادایی بشه و باید از هفت خوان رد شده باشه و IELTS هفت هم داشته باشه! شاد باشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

من اینجوری اومدم کانادا (5)

بعد از اینکه ویزامون اومد، شمارش معکوس برای سفر و بهم زدن خونه زندگی شروع شد. یکی از موارد اصلی هم quit کردن از کارم بود. البته اکثر همکارام میدونستن، ولی قضیه رو تا اون موقع با رئیسم نگفته بودم. یادمه وقتی رفتم پیشش و گفتم رئیس جون من دارم میرم کانادا، خیلی کول گفت که خوب یعنی چی، اینجا همه دارن میرن کانادا! اینکه چیزی تازه ای نیست. جواب دادم نه رئییس جان من دیگه جدی جدی دارم میرم و اومدم که کارامو تحویل بدم. گفت خوب این شد یه چیزی و طبق معمول آرزوی موفقیت کرد و گفت هرکی از این شرکت رفت عاقبت به خیر شد، البته به جز آقای فلانی که اونم رفت زیر ماشین و ربطی به اینجا نداشت. بعد paperwork مربوط به ترک شرکت رو بهم توضیح داد و مشخص کرد که پروژه های کاری رو به کی تحویل بدم. دو سه هفته بعد که آخرین روزهای کار رسمی من بود برام یه مراسم تودیع و شیرینی خوران خیلی صمیمی گرفتن و کلی عکس گرفتیم و خندیدیم و کادوبازی کردیم. کلا چون من همیشه خودم از سمت هایی که تا حالا داشتم زدم بیرون، این قسمت ماجرا برام جالب و خاطره انگیزه. از یه طرف دل کندن از آدم هایی که شاید بیشترین ساعت های روز رو باهاشون میگذزونی سخته و از طرف دیگه رفتن و تجربه کردن یه محیط کاری جدید وسوسه انگیزه که لزوما شاید بهتر هم نباشه، ولی من دوست دارم. یکی از همکارای قدیمی هم با یه special gift بدجوری شرمندم کرد. از وقتی که کارم رو ول کردم تا روزی که اومدم اینجا به دلایل مختلف سه ماهی طول کشید و تو این مدت واسه درآوردن خرج زندگی چند تا کار کانترکتی برداشتم که اتفاقا خیلی هم بهم مزه داد! تو اون ماه آخر هم بهم یه شغل خیلی خوبی پیشنهاد شد که یه دو سه روزی دودوتا چارتا میکردم که قبول کنم یا نه و حتی یه روز هم رفتم سرکار، ولی فکرکردم نه، اینکه بعدا هم هست. حالا فعلا قاچ زین کانادا رو بچسبم بهتره. تو این مدت در کلاسهای IOM هم شرکت کردیم که واقعا جالب بود از چند نظر: اول از اینکه فهمیدم نصف بیشتر آدمهایی که میرن کانادا از طریق ازدواج، سرمایه گذاری و یا اسپانسرشیپ والدین یا فرزندان میان و شاید فقط 30% مثل ما به عنوان نیروی کار حرفه ای مهاجرت می کنند. ثانیا از تو همون کلاس چشم دیدن همدیگرو ندارن، چه برسه به اینجا! بعدا براتون تعریف میکنم که اینجا چه جور ایرونی هایی دیدم و دارم میبینم. خیلی فانه! ضمنا میتونین از طریق IOM بلیط ارزونتر هم بگیرین رو پرواز خوب لوفت هانزا. یادتون باشه صندلیتونم رزرو کنین. بله، می گفتم، این وسط قسمت بهم زدن خونه زندگی و فروختن و بخشیدن مال و اموال و دل کندن از خنزر پنزرهایی که یه عمره نتونستی دورشون بریزی خودش سریالی بود. خوب اول از همه مامانا میان و همه چیزای گرون رو حیوونی ها به همون قیمت نو میخرن که که به بچه شون کمک کرده باشن. بقیه رو هم دوست و آشنا و فامیل هر کدوم یه تیکه شو برداشتن. هر چی هم که موند یه خانم محترمی بود که دادیم بهش برد واسه خیریه و فقیرا. این وسط قسمت دردناکش کتابها و مجله ها بود. چون هم سنگین و غیرقابل حمل بودن و هم همشو مجبوری بز فروختیم به یکی از این دکه های کتاب دست دوم فروشی. یه مقدار لوازم خونه رو هم فریت کردیم که اینجا داستانی داشتم سر تحویل گرفتن و ترخیصشون. شاید دل کندن از خونه ای که توش سالها واقعا زندگی کرده بودم، غم انگیزترین قسمت ماجرا بود. خوب فکراتونو بکنین، مهاجرت در حرف آسون و جذابه، ولی در عمل سخت و پراسترس. پل های پشت سرتونم به هیچ وجه خراب نکنین و همیشه یه کوره راهی واسه برگشتن وا بزارین. اینجا خیلی ها هستن که زیاد هم راضی و هپی نیستن ولی راه پس و پیش هم ندارن و مجبورن با انتخابشون کنار بیان. ای بابا، باز زیاد روضه خوندم. تا بعد.