۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

بریم غرب یا بریم شرق؟


March 2010 : زیمنس مجتمع توربین سازی خود در Hamilton انتاریو را تعطیل می کند. بیش از 500 نفر بیکار خواهند شد. (اینجا)

July 2010: کارخانه گیربکس سازی GM در Windsor انتاریو بسته میشود. حدود 500 نفر شغل خود را از دست می دهند.(اینجا)

August 2010 : مرکز آمار کانادا اعلام کرد علیرغم خوش بینی ها نسبت به خروج از recession ، تنها در ماه جولای 139000 شغل ثابت از بین رفته و به جای آن تنها 127000 شغل نیمه-وقت ایجاد شده است. (اینجا)

تقریبا هفته ای نیست که خبری از این دست در رسانه های کانادایی منتشر نشود. ساختار اقتصاد پویای (!) اینجا به سرعت در حال تغییر است و کارهای تولیدی و مهندسی جایشان را به سرویس، خرده فروشی (Retail)، خدمات، امور بانکی و مالی و از همه مهمتر دلالی میدهند. به همین دلیل است که میبینیند در لیست مشاغل مورد نیاز برای مهاجرین به جای دکتر و مهندس، قصاب و لوله کش می خواهند.

اما سرنوشت تولید چه میشود؟ خوب مشخص است. Outsource میشود به جایی که کارگر ارزانتر باشد. چین، مکزیک یا هرجای دیگر. از طرف دیگر با نزدیک شدن نرخ برابری دلار کانادا با آمریکا ( که زمانی در حد 50% بود) مزیت ارزش صادراتی محصولات تولیدی کانادا به آمریکا (که مقصد اصلی به جرات 80% تولیدات کانادا محسوب میشود) کم کم رنگ میبازد و خریدار آمریکایی به بازارهای ارزانتر رجوع میکند.

و اما چین، چین که در حال حاضر دومین قطب اقتصادی دنیا به شمار میرود، به نقطه عطف جالبی نزدیک میشود. در ماه May گذشته دولتمردان چینی تهیه لایحه مهاجرت به چین را در دستور کار قرار دادند. (اینجا) هم اکنون بیش از 150000 خارجی فقط در شانگهای زندگی می کنند. شهری که تعداد آسمان خراش هایش از نیویورک پیشی گرفته است. مقامات چینی می گویند چین باید خودش را برای تبدیل شدن از یک کشور مهاجر فرست به یک کشور مهاجر پذیر آماده کند. آهای کانادا، گوش به زنگ باش، چینی ها خودشان را برای وارد شدن به بیزنس مهاجرت هم آماده میکنند!


۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

یکسال گذشت...


نه روزگار
آنگونه بود که برایم گفتند
نه مردمانش آنگونه بودند
که خوش‌بینانه تصورشان می‌کردم …

آنچه اینجا
فراوان یافت می‌شود
دهان‌های همیشه بازِ
پر مدعاست

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

?Who Knows

سر کار از همکارت میپرسی فلان فرم رو چطوری بایست پر کنم؟ جواب میده "I don’t know". به خودت میگی که بابا این که خودش قبلا اینکارو کرده چطور نمیدونه.

تو شرکت میری از خانومه ایکس میپرسی پرداخت این پول رو کی باید تایید کنه؟ میگه “I don’t know” . میگی برم از رئیست بپرسم؟ بازم میگه “I don’t know”. آخر رفتم از رئیسش پرسیدم، گفت بده من میکنم. از خانومه ایکس هم میپرسیدی بهت میگفت چیکار کنی (!!)

میری کارخونه بهمان از یه ماشین بازدید کنی که بعد بایست یه قطعه دیگه رو روش سوار کنن. از مهندسشون میپرسی اینو چرا اینجوری پروگرام کردین؟ میگه “I don’t know”. میگی ای بابا! این که اصلا کارش همینه. چطور نمیدونه!

امروز رفتم تو راه اندازی یه گوشه یه دستگاهی به یه شرکتی support بدم. ازنفرش میپرسم این تنظیماتی که داری set میکنی درسته؟ میگه “I don’t know” .دیگه خنده ام میگیره. به خودم میگیم اینو خودشون طراحی کردن، خودشونم دارن راه میندازن. اگه اینا ندونن پس لابد من میدونم؟!! بعد میای داستانو واسه رئیست تعرف میکنی. اونم میخنده و میگه “I KNOW! NODODY KNOWS!”

اینا گوشه ای از قواعد Office Politics کاناداییه. اینجا هرجور دونستنی که پشتش یه نمه responsibility باشه، به “I don’t know” ختم میشه. حالا چرا ، you never know!


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

سرمایه عمر؟

یکی از تبلیغات بسیار زیرکانه ای که دولت محترم کانادا روی بیزنس مهاجرپذیری انجام داده و خوب هم براشون جواب داده، ترغیب کردن مهاجرا به بچه دار شدنه. از خیلی از کسایی هم که اومدن اینجا یا میخوان بیان بپرسی واسه چی داری میری کانادا؟ میگه "واسه آینده بچه ام!" یا "میخوام بچه ام تو کانادا به دنیا بیاد و کانادایی بشه!" و هزار ویک جمله قصار هم در باب اینکه کانادا بهترین جای دنیا واسه بچه هاست براتون ردیف میکنن، چه میدونم اونجا به بچه حقوق میدن و بچه تو محیط سالم بزرگ میشه و چه وچه. حالا من اصلا کاری ندارم که اینجا واسه بچه هه خوبه یا نه که اون کلا داستان دیگریه که یه قلمشو فقط برین بگردین میبینین که تو آمریکای شمالی نرخ Teen Pregnancy تو دنیا حرف اول رو میزنه و کانادا خیلی که همت کرده اینو کشیده پایین و تازه آمارشو مثل چیزای دیگه درز نمیده و تو بوق و کرنا نمیکنه که یه وقت تابلو نشه.

طرف حساب بحث من تو این قصه اون ننه بابای بیچاره بچه کانادایی-بعد از این هستن. میدونین اکثر مهاجرایی که میان اینجا اولین بلایی که سرشون میاد، از دست دادن حمایت های خانوادگیه. خوب تو ایرون خودمون معمولا پدر مادرامون خیلی تو بزرگ کردن بچه ها کمک میدن و گاهی اوقات بار اصلی رو دوش اوناست. حالا حساب کنین که شکل خوبش زن و شوهر هردو کار میکنین و کار خوب هم دارین. با این تفاوت که کار کردن اینجا تومنی هفت صنار با ایرون فرق میکنه و کارفرمای عزیز یه productivity میگه و بعد شیره جونتون رو میکشه. همچین که از کار آزاد میشین و میخواین نفسی بکشین، زنگ بعدی میخوره و اون چارساعت باقیمونده روز رو هم باید در خدمت کوچولوتون باشین.

بچه هم که بزرگ میشه، مشکلاتش هم باهاش بزرگ میشه و علی الخصوص هزینه هاش. هزینه های بچه هم که قربونش برم. از Daycare گرفته تا هزینه کمپ تابستونیو و بلیط واندرلند و هزار کوفت وزهرمار دیگه. من زوج های ایرونیه زیادی رو دیدم که همچین که اومدن اینجا جو گرفتشون و جمعیت رو زیاد کردن وحالا هی مینالن که بچه هه عاجزمون کرده. اینجا هم دیگه بچه دار شدی پات گیره. باس سرویس بدی و خوبشم بدی و چشم و همچشمی ایرونی رو هم که بهش اضافه کنین ببینین چی درمیاد. اینو دولت کانادا هم خوب میدونه و یه جوری سیستم رو طراحی کرده که آخرش هرچی درمیارین بعد از اینکه مالیاتشو دادین، خرج کودکان عزیزتون کنین. باباجون، اینجا غرب سرمایه داریه و همه چی رو به شکل بیزنس میبینه. بچه از طرفی واسه خونوادش یه investment اساسی محسوب میشه، در حالیکه در واقع سود اصلیش تو جیب سرمایه دارا میره چون یه consumer عالیه.

بماند که کلا باید با زندگی شخصی خودت خدافظی کنی. چون خونه مامان و خاله هم نداری که دو ساعت از دست آقازادت راحت باشی! البته خوب قبول دارم خیلی ها عاشق بچه و بچه بزرگ کردن هستن که خوب اوکی، حالشو ببرین. نظرتون هم خیلی محترمه. روی صحبت من با اوناییه که هیجان زده میشن و با دیدن لپ سرخ و سفید یه دختربچه میفتن تو راهی که برگشت نداره. من خودم هم خیلی بچه ها رو دوس دارم و همیشه سعی میکنم یه وقتی رو با اونها بگذرونم. توجه کنید گفتم، "گاهی" نه بیست چار ساعت! چون میخوام واسه کارایی که خودم دلم میخواد وقت داشته باشم. حالا شما میخوایین اسمشو خودخواهی یا تنبلی یا هر کوفت دیگه ای بزارین. نگین که آخر عمر بچه به دردمون میخوره که ...! بابا تو خودت اگه به فکر پدر مادرت بودی که حالا اینجا نبودی و اصلا تا حالا چه گلی به سر اونا زدی که نفر بعدی بزنه ! اونم کسی که تو این فرهنگ بزرگ بشه.

بگذریم، پریروز اتفاقا تو کتابخونه عمومی اینجا به یه کتاب برخوردم که عکس جلدش این زیره. واسه زن و شوهرهای عزیز خوندنش جزو واجبات کفاییه و زیادم وقتتونو نمیگیره. البته اگه وقتی داشته باشین یا بچتون بزاره!



۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

آسمان آبی تر

"دلم گرفته، دلم عجیب گرفته ست. به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند ........ تا کی نظاره گر رفتن بهترین عزیزان مان باشیم؟؟ هر کدام به سویی؟ آیا واقعا آسمان آن طرف آبی تر است؟؟؟"

این حرف دل رفقای ایرونیه. جوابش با شما.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

ساکنین خیابان Bathurst

آنچه دیدم و شنیدم:

دوستی نقل قول میکرد از این جماعت که فرزانه ای از آنها به او گفته بود: "تو خیلی برای پولت میدوی و زحمت میکشی. باید به مسیری بیفتی که پولت برای تو زحمت بکشد. او باید برای تو بدود". با این ساختار ذهنی میخواهید صاحبان بانک های بین المللی چه کسانی باشند؟

دوست ریلتوری که بسته به طبیعت کارش از خانه های اینها هم بازدید کرده است میگوید" اکثرا تو خونه هاشون تلویزیون ندارن. به جاش کتابخونه های گنده دارن". جالب است که همین ها صاحبان اصلی بزرگترین رسانه های بین المللی هستند و ساختار افکار عمومی جهانیان را ترسیم می کنند.

به ندرت مواد غذایی بسته بندی شده در کانادا یافت میشود که منقش به مهر تایید مذهبی آنها نباشد. در حالیکه اینجا کشوری سکولار به شمار میرود و مهمتر اینکه حداقل این پیروان این آیین در اکثریت نیستند.

یکی از گلوگاه های رسیدن به تخصص پزشکی در کانادا، داشتن سابقه کمک های انسان دوستانه است. مثلا 6 ماه امدادرسانی بلاعوض به مردمان بدبخت فلان کشور آفریقایی. هزاری هم درسخوان و شاگرد اول باشی، این یه مدرکو نداری ! ولی فرزندان آنها تحت پوشش سازمان های مختلف با حمایت انجمن هایشان در این فعالیت ها شرکت می کنند. البته نفس کمک به هر شکل قابل تقدیر است، نتیجه اش هم که آن طور بشود دیگر فبها!

قدرت پنهان و نفوذ آنها در ساختار سیاسی و مدنی این کشور کاملا آشکار است. در جهان امروز سه اهرم قدرت، رسانه و سرمایه حرف اول میزند. آنچه آنها یکجا دارند.

اینها حقایقی بود که در مهاجرت آموختم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

مهاجر داوطلب میشود

معمولا دانشگاه ها و کالج های خوب کانادایی، در تابستان امکاناتی فراهم می کنن که دانشجوهاشون بتونن توی شرکت هایی که با اون دانشگاه یا کالج در ارتباط هستن کار کنن، البته به صورت رایگان. دانشجو هر تابستون میاد و با تیپ کاری که در زمینه تحصیلشه آشنا میشه و تجربه خوبی هم کسب میکنه. در واقع این امتیازیه که اون شرکت ها واسه یه مرکز آموزشی قائل میشن. فردا که اون دانشجو فارغ التحصیل شد، اگه یکی از اون شرکت ها نیروی اجرایی بخواد، خوب طبیعیه که کار رو میده به همون دانشجوها. حالا من مهاجر که میام اینجا، هزاری هم که تجربه داشته باشم، اولا ساختار و سازمان فعالیت های کاری اینجا رو نمیدونم ( که زمین تا آسمون با ایرون فرق داره) و ثانیا کسی منو نمیشناسه و تازه من نوعی که زبون بده بستون اینا رو بلد نیستم. پس همون چارتا کاری هم که قبلا رو اینترنت دیده بودم و دلم بهش خوش بود که کانادا کلی کار هست هم گیرم نمیاد. چون چارتا پله پایینتر از اون نفر صفر کیلومتره وایسادم و فقط شانس و اقباله که میتونه کارساز باشه و یا یه آشنای گردن کلفت. حالا اینا رو هرچقدر به رفقای وطنی بگی، فایده نداره. میگن اگه بد بود چرا خودت رفتی؟! بگذریم.

هفته پیش واسه یاد دادن نحوه ارتقا نرم افزار یه دستگاهی رفته بودم کارخونه GM تو Oshawa در 50 کیلومتری تورنتو. انجام اینکار با لحاظ کردن تمام تغییرات یه دو ساعتی طول کشید و بعد بهم گفتن که ما 800 تا از این دستگاه ها اینجا داریم که باید همین عملیات روش اجرا بشه و بایستی تا آخر تابستون آماده بشن! حالا کل تیم اتوماسیونشون 6-7 نفر بیشتر نبود که تازه هزار تا کار دیگه داشتن. مدیر گروهشون که در حال چاره اندیشی بود کمی فکر و گفت "اوکی، باید یه چند تا student و volunteer بگیریم که اینکارا رو انجام بدن. فقط شما یه بار دیگه هم باید بیای که به اونا هم یاد بدی". شاید بدونین عمده کارگرای GM جزو یونیون (اتحادیه کارگری که به شدت حافظ منافعشونه) هستن و استخدام شدن در چنین سیستم هایی مال کساییه که پارتی جفت و جوری داشته باشن. حالا فکر کنین اون volunteer بینوایی که با ردشدن از صدجور خوان و فیلتر اومده تو و پیش خودش هزار امید و آرزو داره. من نمی خوام بگم این خوبه و یا بده یا چیه، میخوام ذات و نحوه تفکر این سیستم رو بشناسین که در قبال رفتارش گیج و گم و سرخورده نشین. همین. بیگاری اگه خوب بود تو همون ایرون والا زیاد مشتری داشت!